حدیث دربارهمصائب پيروان اهل بيت

المحاسن عن إسحاق بن جرير الجريري عن رجل من أهل بيته عن أبي عبد اللّه عليه السلام:لَمّا شَيَّعَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام أبا ذَرٍّ رحمه الله، وشَيَّعَهُ الحَسَنُ وَالحُسَينُ عليهماالسلام، وعَقيلُ بنُ أبي طالِبٍ، وعَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ، وعَمّارُ بنُ ياسِرٍ عَلَيهِم سَلامُ اللّهِ، قالَ لَهُم أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: وَدِّعوا أخاكُم، فَإِنَّهُ لابُدَّ لِلشّاخِصِ ۱ مِن أن يَمضِيَ ولِلمُشَيِّعِ مِن أن يَرجِعَ. فَتَكَلَّمَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم عَلى حِيالِهِ. فَقالَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام: رَحِمَكَ اللّهُ يا أباذَرٍّ، إنَ القَومَ إنَّمَا امتَهَنوكَ بِالبَلاءِ لِأَنَّكَ مَنَعتَهُم دينَكَ فَمَنَعوكَ دُنياهُم، فَما أحوَجَكَ غَدا إلى مامَنَعتَهُم، وأغناكَ عَمّامَنَعوكَ! فَقالَ أبو ذَرٍّ: رَحِمَكُمُ اللّهُ مِن أهلِ بَيتٍ، فَما لي فِي الدُّنيا مِن شَجَنٍ ۲ غَيرُكُم، إنّي إذا ذَكَرتُكُم ذَكَرتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله. ۳
المحاسنـ به نقل از اسحاق بن جرير جريرى، از مردى از خاندانش، از امام صادق عليه السلام ـ: هنگامى كه اميرمؤمنان و حسن و حسين عليهم السلام و عقيل بن ابى طالب و عبد اللّه بن جعفر و عمّار بن ياسر ـ كه درود خدا بر آنان باد ـ ابو ذر را بدرقه كردند، اميرمؤمنان به آنان فرمود: «با برادرتان خداحافظى كنيد كه مسافر، بايد برود و بدرقه كننده، بايد بازگردد». هر يك از آنان از جانب خود، چيزى گفت. امام حسين عليه السلام فرمود: «اى ابو ذر، خدايت رحمت كند! اين جماعت، تو را با گرفتارى، خوار داشتند؛ زيرا تو ايشان را از تعرّض به دينت باز داشتى و آنان هم تو را از دنيايشان باز داشتند و فردا روز، چه پُرنيازى به آنچه از ايشان باز داشتى و چه بى نيازى از آنچه تو را باز داشتند!». ابو ذر گفت: اى اهل بيت، خدايتان رحمت كند كه من در دنيا، انديشناك چيزى جز شما نيستم! هنگامى كه شما را ياد مى كنم، پيامبر خدا را به ياد مى آورم.
۱.شَخَصَ: إذا خرج من موضع إلى غيره (المصباح المنير: ص 306 «شخص»).
۲.الشَّجَنُ: الحاجة. والشَّجَنُ: الحُزن (الصحاح: ج 5 ص 2143 «شجن»).
۳.المحاسن: ج 2 ص 94 ح 1247، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 275 ح 2428، مكارم الأخلاق: ج 1 ص 530 ح 1843 كلاهما من دون إسنادٍ إلى المعصوم، بحار الأنوار: ج 76 ص 280 ح 3.

احادیث دیگر این موضوع

۴
شرح نهج البلاغةـ به نقل از ابن عبّاس ـ: چون ابو ذر به رَبَذه رَبَذه، از روستاهاى مدينه به فاصله سه روز راه از آن، و اكنون، مدفن ابو ذر غفارى است. تبعيد شد، عثمان فرمان داد كه در ميان مردم ندا دهند: هيچ كس با ابو ذر سخن نگويد و به بدرقه اش نرود، و فرمان داد كه مروان بن حكم با او برود. مروان با او خارج شد و مردم هم از او دورى گزيدند، جز على بن ابى طالب عليه السلام و برادرش عقيل و حسن و حسين عليهم السلام و عمّار كه آنان با او بيرون آمدند و بدرقه اش كردند. حسن عليه السلام با ابو ذر به گفتگو پرداخت كه مروان به او گفت: اى حسن! باز ايست. آيا نمى دانى كه فرمان رواى مؤمنان (عثمان) از گفتگو با اين مرد، نهى كرده است؟ اگر نمى دانستى، بدان. على عليه السلام به مروان هجوم بُرد و با تازيانه به ميان دو گوش مَركبش زد و فرمود: «دور شو، خدايت به آتش ببرد!». مروان، خشمناك به نزد عثمان بازگشت و ماجرا را گفت، و عثمان بر على عليه السلام خشم گرفت. سپس حسين عليه السلام به سخن آمد و فرمود: «اى عمو! خداى متعال بر تغيير دادن آنچه كه مى بينى، تواناست، و خداوند، هر روز در كارى است و اين گروه، تو را از دنيايشان باز داشتند و تو، آنان را از دينت. تو چه بى نيازى از آنچه بازت داشتند و چه پُر نيازند به آنچه تو از آن بازشان داشتى! از خداوند، شكيبايى و يارى بخواه و از حرص و بى تابى به او پناه ببر، كه شكيبايى، جزو دين و كَرَم است و حرص، رزقى را جلو نمى كشد و بى تابى، اجلى را به عقب نمى اندازد».