حدیث دربارهپاره اى از مواعظ ومكارم اخلاق آن حضرت

بحار الأنوار عن محمّدَ بنِ زيادٍ الأزْديّ:سَمِعتُ مالكَ بنَ أنسٍ فقيهَ المدينةِ يقولُ: كنتُ أدخُلُ إلَى الصّادقِ جعفرِ بنِ محمّدٍ عليهما السلام فيُقدِّمُ لي مِخَدَّةً، و يَعرِفُ لي قَدْرا و يقولُ: يا مالكُ، إنّي اُحِبُّكَ. فكنتُ اُسَرُّ بذلكَ و أحمَدُ اللّهَ عليهِ. قالَ: و كانَ عليه السلام رجُلاً لا يَخْلو مِن إحدى ثلاثِ خِصالٍ: إمّا صائما، و إمّا قائما، و إمّا ذاكِرا، و كانَ مِن عُظَماء العُبّادِ، و أكابِرِ الزُّهّادِ الّذينَ يَخْشَونَ اللّهَ عزّ و جلّ، و كانَ كثيرَ الحديثِ، طَيِّبَ المُجالَسةِ، كثيرَ الفوائدِ. ۱
بحار الأنوارـ به نقل از محمّد بن زياد ازدى ـ: شنيدم كه مالك بن انس، فقيه مدينه، مى گفت: به حضور [امام]صادق جعفر بن محمّد مى رسيدم و آن حضرت پشتى در اختيارم مى نهاد و احترامم مى كرد و مى فرمود: مالك! من تو را دوست دارم. من از اين سخن خوشحال مى شدم و خدا را شكر مى كردم. مالك مى گفت: آن حضرت پيوسته در يكى از اين سه حال بود: يا روزه داشت، يا نماز مى خواند و يا ذكر مى گفت. او از بزرگ ترينِ عابدان و زاهدانِ خدا ترس بود. حديث بسيار مى گفت، خوش مجلس بود و پر فايده.
۱.بحار الأنوار: 47 / 16 / 1.

احادیث دیگر این موضوع

۴
ثواب الأعمالـ به نقل از معلّى بن خنيس ـ: ابو عبد اللّه عليه السلام در يك شبى كه باران نم نم مى باريد، منزل خود را به قصد صُفّه (سايبان) بنى ساعده ترك كرد. من به دنبال آن حضرت به راه افتادم. ناگاه چيزى از دستش افتاد، گفت: بسم اللّه، خدايا آن را به ما برگردان. من خود را به ايشان رساندم و سلام كردم. فرمود: تويى مُعلّى؟ عرض كردم: آرى، فدايت شوم. فرمود: با دستت جستجو كن و اگر چيزى يافتى آن را به من بده. من تكّه هاى نان پراكنده اى را پيدا كردم و آن را به طرف حضرت بردم كه به ايشان بدهم. ديدم انبان نانى بر دوش دارد. عرض كردم: فدايت شوم، اجازه مى دهيد من حملش كنم؟ فرمود: نه، من خود سزاوارتر به اين كارم؛ امّا با من بيا. به صُفّه بنى ساعده رسيديم، ديديم عدّه اى خوابيده اند. حضرت، زير جامه هر يك از آنها يكى دو گرده نان مى گذاشت تا به آخرين نفر آنها رسيد. آن گاه برگشتيم. من عرض كردم: فدايت شوم، اينها حق را مى شناسند (به امامت شما معتقدند)؟ فرمود: اگر مى شناختند، آرد هم به آنها مى داديم.