حدیث دربارهبهشتِ دنيا
تفسير القمّي:قوله: «وَ اضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً رَّجُلَيْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنَـبٍ وَ حَفَفْنَـهُمَا بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنَا بَيْنَهُمَا زَرْعًا» ۱ قالَ: نَزَلَت في رَجُلٍ كانَ لَهُ بُستانانِ كَبيرانِ عَظيمانِ كَثيرَا الثِّمارِ، كَما حَكَى اللّهُ عز و جل، وفيهِما نَخلٌ و زَرعٌ، و كانَ لَهُ جارٌ فَقيرٌ، فَافتَخَرَ الغَنِيُ عَلى ذلِكَ الفَقيرِ، وقالَ لَهُ: «أَنَا أَكْثَرُ مِنكَ مَالًا وَ أَعَزُّ نَفَرًا * وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ» ۲ أي بُستانَهُ، وقالَ «مَا أَظُنُّ أَن تَبِيدَ هَـذِهِ أَبَدًا * وَ مَا أَظُنُّ السَّـاعَةَ قَائِمَةً وَ لَـئِن رُّدِدتُّ إِلَى رَبِّى لَأَجِدَنَّ خَيْرًا مِّنْهَا مُنقَلَبًا» ۳، فَقالَ لَهُ الفَقيرُ: «أَكَفَرْتَ بِالَّذِى خَلَقَكَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً * لَّـكِنَّاْ هُوَ اللَّهُ رَبِّى وَ لَا أُشْرِكُ بِرَبِّى أَحَدًا» ۴، ثُمَّ قالَ الفَقيرُ لِلغَنِيِّ: «وَ لَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنكَ مَالًا وَ وَلَدًا» ۵، ثُمَّ قالَ الفَقيرُ: «فَعَسَى رَبِّى أَن يُؤْتِيَنِ خَيْرًا مِّن جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسْبَانًا مِّنَ السَّمَاءِ فَتُصْبِحَ صَعِيدًا زَلَقًا» ۶ أي مُحتَرِقا «أَوْ يُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْرًا فَلَن تَسْتَطِيعَ لَهُ طَـلَبًا» ۷، فَوَقَعَ فيها ما قالَ الفَقيرُ في تِلكَ اللَّيلَةِ، وأصبَحَ الغَنِيُّ «يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلَى مَا أَنفَقَ فِيهَا وَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا وَ يَقُولُ يَــلَيْتَنِى لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّى أَحَدًا * وَ لَمْ تَكُن لَّهُ فِئَةٌ يَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَ مَا كَانَ مُنتَصِرًا» ۸ فَهذِهِ عُقوبَةُ البَغيِ. ۹
تفسير القمّى:در باره آيه: «و براى آنان، آن دو مرد را مَثَل بزن كه به يكى از آنها، دو باغ انگور داديم و پيرامون آن دو باغ را با درختان خرما پوشانديم و ميان آن دو را كشتزارى قرار داديم» ، فرمود: «اين آيه در باره مردى نازل شد كه به فرموده خداوند، دو باغ بزرگ پهناورِ پُر ميوه داشت كه در آنها درختان خرما و كاشتنى هايى بود و آن مرد، همسايه اى فقير داشت. آن توانگر بر آن تهى دست، فخر فروخت و گفت: «من از تو مالدارتر و از جهت نفرات، از تو نيرومندترم. و به بهشتش وارد شد» ، يعنى به باغش. و گفت: «گمان نمى كنم كه اين نعمت، هرگز زوال پذيرد و گمان نمى كنم كه رستاخيز، برپا شود و اگر هم به سوى پروردگارم باز گردانده شوم، قطعا بهتر از اين را در بازگشت، خواهم يافت» .
مرد تهى دست گفت: «آيا به آن كسى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريد و آن گاه تو را صورت يك مرد در آورد، كافر شدى؟ امّا من [مى گويم:] اوست خدا، پروردگار من، و هيچ كس را با پروردگارم شريك نمى سازم» . سپس به مرد توانگر گفت: «چرا هنگامى كه وارد باغت شدى، نگفتى: نيرويى جز از جانب خدا نيست؟ اگر مرا از حيث مال و فرزند، كمتر از خود مى بينى» و سپس ادامه داد: «اميد است كه پروردگارم، بهتر از باغ تو به من عطا كند و بر آن [باغ تو]، آفتى از آسمان بفرستد تا به زمين هموار و لغزنده، تبديل شود» ، [لغزنده]يعنى سوخته «يا آب آن، فروكش كند تا هرگز نتوانى آن را به دست آورى» .
آنچه مرد تهى دست در آن شب گفت، بر سر آن باغ آمد و صبح كه شد، مرد توانگر «براى از كف دادن آنچه در آن باغ هزينه كرده بود، دست هايش را بر هم مى زد ـ در حالى كه داربست هاى آن، فرو ريخته بود ـ و [به حسرت]مى گفت: اى كاش هيچ كس را شريك پروردگارم نمى ساختم! و او در برابر خدا گروهى نداشت تا يارى اش كنند، و توانى نداشت كه خود را يارى كند» .
اين است كيفر سركشى».