حدیث دربارهايثار شگفت در شب هجرت
تاريخ دمشق عن أبي رافع:إنَّ عَلِيّا كانَ يُجَهِّزُ النّبِيَّ صلى الله عليه و آله حينَ كانَ بِالغارِ ويَأتيهِ بالطَّعامِ، وَاستَأجَرَ لَهُ ثَلاثَ رَواحِلَ؛ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله ولِأَبي بَكرٍ و [لِ]دَليلِهِمُ ابنِ اُرَيقِطٍ، وخَلَّفَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله، لِيُخرِجَ إلَيهِ أهلَهُ، فَأَخرَجَهُم ۱، وأمَرَهُ أن يُؤَدِّيَ عَنهُ أمانَتَهُ ووَصايا مَن كانَ يوصي إلَيهِ، وما كانَ يُؤتَمَنُ عَلَيهِ مِن مالٍ، فَأَدّى أمانَتَهُ كُلَّها.
وأمَرَهُ أن يَضطَجِعَ عَلى فِراشِهِ لَيلَةَ خَرَجَ، وقالَ: إنَّ قُرَيشا لَن يَفقِدوني ما رَأَوكَ، فَاضطَجَعَ عَلِيٌّ عَلى فِراشِهِ، فَكانَت قُرَيشٌ تَنظُرُ إلى فِراشِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَيَرَونَ عَلَيهِ رَجُلاً يَظُنّونَهُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله، حَتّى إذا أصبَحوا رَأَوا عَلَيهِ عَلِيّا، فَقالوا: لَو خَرَجَ مُحَمَّدٌ خَرَجَ بِعَلِيٍّ مَعَهُ، فَحَبَسَهُمُ اللّهُ عَزَّوجَلَّ بِذلِكَ عَن طَلَبِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله حينَ رَأَوا عَلِيّا ولَم يَفقِدُوا النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله.
وأمَرَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله عَلِيّا أن يَلحَقَهُ بِالمَدينَةِ، فَخَرَجَ عَلِيٌّ في طَلَبِهِ بَعدَما أخرَجَ إلَيهِ أهلَهُ، يَمشي مِنَ اللَّيلِ ويَكمُنُ مِنَ النَّهارِ حَتّى قَدِمَ المَدينَةَ، فَلَمّا بَلَغَ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله قُدومُهُ قالَ: اُدعوا لي عَلِيّا. قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ، لا يَقدِرُ أن يَمشِيَ، فَأَتاهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا رَآهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله اعتَنَقَهُ وبَكى رَحمَةً لِما بِقَدَمَيهِ مِنَ الوَرَمِ، وكانَتا تَقطُرانِ دَما، فَتَفَلَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله في يَدَيهِ ثُمَّ مَسَحَ بِهِما رِجلَيهِ، ودَعا لَهُ بِالعافِيَةِ، فَلَم يَشتَكِهِما عَلِيٌّ حَتَّى استُشهِدَ. ۲
تاريخ دمشقـ به نقل از ابو رافع ـ: على عليه السلام، پيامبر صلى الله عليه و آله را هنگامى كه در غار بود، تدارك مى كرد و غذا برايش مى بُرد و سه شتر برايشان كرايه كرد: براى پيامبر صلى الله عليه و آله وابو بكر و نيز راهنمايشان ابن اُريقط.
و پيامبر صلى الله عليه و آله او را به جاى خود گذاشت تا خانواده اش را در پى او [از مكّه] خارج كند. پس [پيامبر صلى الله عليه و آله]بيرون آمد و به على عليه السلام فرمان داد كه امانت هاى او را برگردانَد و سفارش هايى را كه به پيامبر خدا شده بود، به جاى آورَد و اموالى را كه به امانتْ نزد او بود، [به صاحبان آنها]برسانَد. پس على عليه السلام همه امانت ها را [به صاحبانش]برگردانيد.
[پيامبر صلى الله عليه و آله] به وى فرمان داد كه در شب بيرون آمدنش در بستر او بخوابد و فرمود: «قريش تا تو را مى بينند، سراغ مرا نمى گيرند».
پس على عليه السلام بر بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد و قريش به بستر پيامبر صلى الله عليه و آله مى نگريستند و مردى را بر آن مى ديدند كه گمان مى كردند پيامبر صلى الله عليه و آله است، تا آن كه صبح شد و ديدند كه او على عليه السلام است. پس گفتند: اگر محمّد بيرون رفته بود، على را هم با خود مى بُرد. پس خداى عز و جل با نشان دادن على عليه السلام، آنان را از جستجوى پيامبر صلى الله عليه و آله باز داشت و سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله را نگرفتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمان داد كه در مدينه به او ملحق شود. بدين ترتيب، على عليه السلام پس از آن كه خانواده پيامبر خدا را خارج كرد، به دنبال پيامبر صلى الله عليه و آله، روانه شد و شب ها راه مى پيمود و روزها پنهان مى شد تا به مدينه رسيد.
و چون خبر آمدن على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، فرمود: «على را برايم فرا بخوانيد».
گفته شد: اى پيامبر خدا! نمى تواند راه برود.
پس پيامبر صلى الله عليه و آله نزدش آمد و چون او را ديد، در گردنش آويخت و از [ديدن]ورم پاهايش كه خون از آنها چكّه مى كرد، دلش سوخت و گريست. پس آب دهانش را در دست خود انداخت و پاهاى على عليه السلام را مسح كرد و براى سلامتش دعا كرد. على عليه السلام تا زمان شهادتش از پاهايش ناراحتى نديد.