نتایج جستجو برای «مردی از اهل بهشت که هرگز نماز نخواند»: ۳ حدیث
السّيرة النّبويّة لابن هشام:قالَ ابنُ إِسحاقَ: وَكانَ مِن حَدِيثِ الأَسوَدِ الرّاعِي فِيما بَلَغَنِي: أَنَّهُ أَتى رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَهُو مُحاصِرٌ لِبَعضِ حُصُونِ خَيبَر، وَمَعَهُ غَنَمٌ له كانَ فِيها أَجِيرا لِرَجُلٍ مِن يَهُودَ، فَقالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، اِعرِض عَلَيَّ الإِسلامَ، فَعَرَضَهُ عَلَيهِ، فَأَسلَمَ. وَكانَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لا يُحَقِّرُ أَحَدا أَن يَدعُوَهُ إِلَى الإِسلامِ، وَيَعرِضَهُ عَلَيهِ ـ فَلمّا أَسلَمَ قالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، إِنِّي كُنتُ أَجِيرا لِصاحِبِ هذِهِ الغَنَمِ، وَهِيَ أَمانَةٌ عِندِي، فَكَيفَ أَصنَعُ بِها؟ قال: اِضرِب فِي وُجوهِها، فَإِنَّها سَتَرجِعُ إِلى رَبِّها ـ أَو كَما قالَ ـ فَقامَ الأَسوَدُ، فَأَخَذَ حَفنَةً

السيرة النبويّة، ابن هشام:ابن اسحاق مى گويد: داستان اَسوَد چوپان، تا آن جا كه به من رسيده، اين است كه وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يكى از قلعه هاى خيبر را در محاصره داشت، او با گوسفندانش كه از آنِ مردى يهودى بود و او اجير وى بود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! اسلام را بر من عرضه كن. پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به او عرضه كرد و اَسوَد، مسلمان شد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هيچ كس را كوچك تر از آن نمى شمرد كه به اسلام دعوتش كند و اسلام را بر او عرضه نمايد. اَسوَد چون اسلام آورد، گفت: اى پيامبر خدا! من، اجير صاحب اين گوسفندها هستم و اينها نزد من، امانت اند. با اينها چه كنم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «رويشان را برگردان. خودشان نزد صاحبشان

۱.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 3 ص 358، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 148 ح 2609، السنن الكبرى: ج 9 ص 241 ح 18424 كلاهما عن جابر بن عبد اللّه نحوه، اُسد الغابة: ج 1 ص 213 الرقم 115 عن إسحاق بن يسار.
مسند ابن حنبل عن أبي هريرة كانَ يَقُولُ:حَدِّثُونِي عَن رَجُلٍ دَخَلَ الجَنَّةَ لَم يُصَلِّ قَطُّ، فَإِذا لَم يَعرِفهُ النّاسُ سَأَلُوهُ: مَن هُوَ؟ فَيَقُولُ: أُصَيْرِمُ بَنِي عَبدِ الأَشهَلِ عَمرُو بنُ ثابِتِ بنِ وَقْشٍ. قالَ الحُصَينُ: فَقُلتُ لِمَحمُودِ بنِ لُبَيدٍ: كَيفَ كانَ شَأنُ الأُصَيرِمِ؟ قالَ: كانَ يَأبَى الإِسلامَ عَلى قَومِهِ، فَلَمّا كانَ يَومُ أُحُدٍ وَخَرَجَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إِلى أُحُدٍ بَدا لَهُ الإِسلامُ فَأَسلَمَ، فَأَخَذَ سَيفَهُ فَغَدا حَتّى أَتَى القَومَ فَدَخَلَ فِي عُرضِ النّاسِ، فَقَاتَلَ حَتّى أَثبَتَتهُ الجِراحَةُ. قالَ فَبَينَما رِجالُ بَنِي عَبدِ الأَشهَلِ يَلتَمِسُونَ قَتلاهُم فِي المَعرَكَةِ إِذا هُم بِهِ، فَقالُوا: وَاللّهِ إِنَّ

مسند ابن حنبل:ابو هريره، [اين جا و آن جا، به مردم] مى گفت: به من بگوييد آن، كدام مرد است كه هرگز نمازى نخوانْد؛ امّا به بهشت رفت. اگر مردم، آن مرد را نمى شناختند، مى گفتند: او كيست؟ و ابو هريره مى گفت: بينواى بنى عبد الأشهَل، عمرو بن ثابت بن وَقْش. حُصَين گفت: به محمود بن لُبَيد گفتم: داستان آن بينوا چه بوده است؟ گفت: او بر خلاف قومش از پذيرفتن اسلام، خوددارى مى كرد. چون جنگ اُحُد شد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اُحُد رفت، علاقه به اسلام در دلش افتاد و مسلمان شد و شمشيرش را برداشت و رفت تا به مسلمانان رسيد و به ميان جمعيت رفت و جنگيد تا آن كه بر اثر جراحات از پا افتاد. زمانى كه مردان بنى عبد الأشهَل در ميدان جنگ به دنبال كشتگان خود مى گشتند، ناگهان به او برخوردند. گفتند: به خدا

۱.حَدَبَ عليه: تَعَطّف عليه (الصحاح: ج 1 ص 108 «حدب»).
۲.مسند ابن حنبل: ج 9 ص 161 ح 23696، السيرة النبويّة لابن هشام: ج 3 ص 95، الإصابة: ج 4 ص 501 الرقم 5801، اُسد الغابة: ج 4 ص 190 الرقم 3881 نحوه، كنز العمّال: ج 13 ص 285 ح 36826.
مسند ابن حنبل عن جرير بن عبد اللّه:خَرَجنا مَعَ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا بَرَزنا مِنَ المَدِينَةِ إِذا راكِبٌ يُوضِعُ ۱ نَحوَنا. فَقالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: كَأَنَّ هذا الراكِبَ إِيّاكُم يُرِيدُ، قالَ: فَانتَهى الرَّجُلُ إِلَينا، فَسَلَّمَ فَرَدَدنا عَلَيهِ. فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: مِن أَينَ أَقبَلتَ؟ قالَ: مِن أَهلِي وَوُلدِي وَعَشِيرَتِي، قالَ: فَأَينَ تُرِيدُ؟ قالَ: أُرِيدُ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله. قالَ: فَقَد أَصَبتَهُ، قالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، عَلِّمنِي ما الإِيمانُ؟ قالَ: تَشهَدُ أَن لا إِلهَ إِلّا اللّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ، وَتُقِيمُ الصَّلاةَ، وَتَأتِي الزَّكاةَ، وَتَصُومُ رَمَضانَ، وَتَحُجُّ البَيتَ.

مسند ابن حنبل ـ به نقل از جرير بن عبد اللّه ـ:با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ره سپار شديم و چون از مدينه بيرون رفتيم، سوارى را ديديم كه به سوى ما مى تازد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «گويا اين سوار با شما كار دارد». آن مرد سوار، به ما رسيد و سلام كرد. جواب سلامش را داديم. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «از كجا مى آيى؟». گفت: از نزد زن و فرزند و عشيره ام. فرمود: «كجا مى روى؟». گفت: نزد پيامبر خدا. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «درست آمده اى». مرد گفت: اى پيامبر خدا! به من بياموز كه ايمان چيست؟ فرمود: «گواهى مى دهى كه خدايى جز خداى يكتا نيست و محمّد، فرستاده خداست و نماز مى خوانى و زكات مى دهى و رمضان را روزه مى گيرى و حج مى گزارى». مرد گفت: اقرار كردم. لختى

۱.يَضَعُ البَعيرَ: إذا حمله على سرعة السير (النهاية: ج 5 ص 196 «وضع»).
۲.الأنعام: 82.
۳.مسند ابن حنبل: ج 7 ص 59 ح 19197، حلية الأولياء: ج 4 ص 203، كنز العمّال: ج 3 ص 49 ح 5430.
۴.شكاف (شَق)، شيارى است كه در زير ديواره جانب قبر، كنده مى شود و ميّت در آن جا گذاشته مى شود و لَحَد حفره اى است نهرمانند كه در وسط قبر كنده مى شود با دو سكّومانند در دو جانب قبر كه پس از گذاشتن ميّت در داخل آن، سنگ و امثال آن، بر روى سكّوها گذاشته مى شود.