فیلترها
نتایج جستجو برای «راز»: ۴۲۰ حدیث
فیلترها
فیلترها
کتاب
موضوع
معصوم
طول حدیث
الإمام الباقر عليه السلام:كانَ يَرى موسَى بنُ عِمرانَ عليه السلام رَجُلاً مِن بَني إسرائيلَ يُطَوِّلُ سُجودَهُ ويُطَوِّلُ سُكوتَهُ، فَلا يَكادُ يَذهَبُ إلى مَوضِعٍ إلاّ وهُوَ مَعَهُ، فَبَينا هُوَ يَومًا مِنَ
الأَيّامِ في بَعضِ حَوائِجِهِ إذ مَرَّ عَلى أرضٍ مُعشِبَةٍ تَزهو وتَهتَزُّ. قالَ: فَتَأَوَّهَ الرَّجُلُ.
فَقالَ لَهُ موسى: عَلى ماذا تَأَوَّهتَ؟
قالَ: تَمَنَّيتُ أن يَكونَ لِرَبّي حِمارٌ أرعاهُ هاهُنا.
قالَ: فَأَكَبَّ موسى عليه السلام طَويلاً بِبَصَرِهِ عَلَى الأَرضِ اغتِمامًا بِما سَمِعَ مِنهُ.
قالَ: فَانحَطَّ عَلَيهِ الوَحيُ، فَقالَ لَهُ: مَا الَّذي أكبَرتَ مِن مَقالَةِ عَبدي؟! أنَا اُؤاخِذُ عِبادي عَلى قَدرِ ما أعطَيتُهُم مِنَ العَقلِ. ۱
امام باقر عليه السلام:موسى بن عمران عليه السلام مردى از بنى اسرائيل را مى ديد كه سجده هاى طولانى مى كرد و خاموشى اش دراز بود. هر جا موسى عليه السلاممى رفت، آن مرد، وى را همراهى مى كرد.
روزى از روزها كه موسى عليه السلام به دنبال كارى بود، از زمين سرسبزى گذشت. مرد عبادت پيشه، آهى كشيد. موسى عليه السلام بدو گفت: «چرا آه مى كشى؟».
گفت: آرزو كردم كه اى كاش پروردگارم، الاغى داشت و من آن را در اين سرزمين مى چراندم.
موسى عليه السلام مدّتى طولانى چشمانش را به زمين دوخت، در حالى كه از سخن آن مرد، غمگين شده بود. بر موسى عليه السلام وحى آمد كه: «چرا سخن بنده ام بر تو گران آمد. من از بندگانم به ميزان خردشان حسابرسى مى كنم».
۱.المحاسن: ج 1 ص 308 ح 608 عن عبيداللّه بن الوليد الوصّافي، بحار الأنوار: ج 1 ص 91 ح 21 وراجع عيون الأخبار لابن قتيبة: ج 2 ص 38.
کلیدواژهها حکمت نامه پیامبر اعظم در یک نگاهحکمت های عقلی و علمیعقل و جهلتشویق بر خردورزی تفکر و ژرف اندیشی +2 مورد دیگر
الكافي عن سماعة بن مهران:كُنتُ عِندَ أبي عَبدِاللّهِ عليه السلام وعِندَهُ جَماعَةٌ مِن مَواليهِ، فَجَرى ذِكرُ العَقلِ وَالجَهلِ، فَقالَ أبو عَبدِاللّهِ عليه السلام: اِعرِفُوا العَقلَ وجُندَهُ وَالجَهلَ وجُندَهُ تَهتَدوا.
قالَ سَماعَةُ: فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، لا نَعرِفُ إلاّ ما عَرَّفتَنا.
فَقالَ أبو عَبدِاللّهِ عليه السلام: إنَّ اللّهَ عز و جل خَلَقَ العَقلَ وهُوَ أوَّلُ خَلقٍ مِنَ الرّوحانِيّينَ عَن يَمينِ العَرشِ مِن نورِهِ، فَقالَ لَهُ: أدبِر فَأَدبَرَ؛ ثُمَّ قالَ لَهُ: أقبِل فَأَقبَلَ ۱؛ فَقالَ اللّهُ تَبارَكَ
وتَعالى: خَلَقتُكَ خَلقًا عَظيمًا وكَرَّمتُكَ عَلى جَميعِ خَلقي. ۲
قالَ: ثُمَّ خَلَقَ الجَهلَ مِنَ البَحرِ الاُجاجِ ظُلمانِيًّا فَقالَ لَهُ: أدبِر فَأَدبَرَ؛ ثُمَّ قالَ
الكافىـ به نقل از سماعه بن مهران ـ: نزد امام صادق عليه السلام بودم و گروهى از دوستداران ايشان در آن جا حضور داشتند. سخن از خرد و نادانى به ميان آمد. امام صادق عليه السلامفرمود: «خرد و سپاهيانش و نادانى و سپاهيانش را بشناسيد تا هدايت يابيد». ۴
گفتم: جانم به فدايت! نمى دانيم، جز آنچه شما ما را بر آن آگاه ساخته ايد.
آن گاه امام صادق عليه السلام فرمود: «خداوند، خرد را كه نخستين آفريده روحانى است، از سَمت راست عرش، از نور خود بيافريد. آن گاه بدو فرمود: باز گرد. پس برگشت. سپس به او گفت: روى آور. پس روى آورد. ۵ سپس خداوند
متعال فرمود: تو را آفريدم، آفريدنى بزرگ وتو را برهمه مخلوقاتم گرامى داشتم». ۶
سپس [خداوند،] نادانى را از درياى شور و ظلمانى بيافريد و به او گفت: باز گرد. پس برگشت. سپس
۱.شرح المولى محمّد صالح المازندراني هذا الحديث بما يلي: «فقال له: أدبر فأدبر»: أمره بالهبوط من عالم الملكوت والنور إلى عالم الظلمات والشرور والتوجّه إلى ما يلايمه من المشتهيات والنظر إلى ما فيه هواه من المستلذّات، فهبط لما في ذلك من مصلحة وهي ابتلاء العباد ونظام البلاد وعمارة الأرض، إذ لولا ذلك لكان النّاس بمنزلة الملائكة عارين عن حلية التناكح والتناسل والزراعة وتعمير الأرض، وبطل الغرض المطلوب من هذا النوع من الخلق، وبطل خلافة الأرض، ولزم من ذلك بطلان الثواب والعقاب وعدم انكشاف صفات الباري وانجلاء حقائقها وآثارها، مثل العدالة والانتقام والجبّاريّة والقهّاريّة والعفو والغفران وغيرها.
۲.ثمّ قال له: أقبل فلم يقبل»: أمره بعد الإدبار بالإقبال إليه تعالى والرجوع إلى ما لديه من المقامات العليّة والكرامات الرفيعة التي لا يتيسّر الوصول إليها إلاّ بالانتقال من طور أخسّ إلى طور أشرف، ومن حالة أدنى إلى حالة أعلى، ومن نشأة فانية إلى نشأة باقية، وهكذا من حال إلى حال ومن كمال إلى كمال حتّى يبلغ إلى غاية مشاهدة جلال اللّه ونهاية ملاحظة أنوار اللّه ويرتع في جنّة عالية قطوفها دانية، فأبى السلوك في سبيل الرشاد والتقيّد بربقة الانقياد والتمسّك بلوازم الوعظ والنصيحة والانقلاع عن الأفعال القبيحة، كلّ ذلك لشدّة احتجابه بحجاب الظلمات وانغماسه في بحار ذمائم الصفات؛ لتوهّمه أنّ تلك الذمائم الخاسرة والصفات الظاهرة والمشتهيات الحاضرة كمال له، فاغترَّ بها أو افتخر وأخذها بضاعة له واستكبر (شرح اُصول الكافي، كتاب العقل والجهل: ص 268).
وصدر أخيرًا عن مؤسّسة التنظيم والنشر لآثار الإمام الخميني قدس سره في هذا المجال كتاب «شرح حديث جنود العقل والجهل» للسيّد الإمام قدس سرهفراجع.
۳.الكافي: ج 1 ص 21 ح 14، علل الشرائع: ص 113 ح 10، تحف العقول: ص 400 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 1 ص 109 ح 7.
۴.امام خمينى رحمه الله، كتابى با عنوان شرح حديث جنود عقل و جهل نگاشته كه از سوى مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى رحمه الله به چاپ رسيده است.
۵.ملاّ صالح مازندرانى در شرح اين حديث نوشته است: «خداوند، خرد را فرمان داد تا از عالَم ملكوت و نورانى به دنياى تاريكى ها و شرور فرود آيد و به خواستنى هايى كه سازگار با اوست، توجّه كند و در لذّت هاى مطابق ميلش، درنگ نمايد. سپس خرد، از آن رو كه مصلحتش در آن بود، فرود آمد. آن مصلحت، عبارت است از: آزمودن بندگان، سامان بخشى به شهرها و آبادانى زمين.
۶.گر چنين نبود، مردم به سانِ فرشتگان، از ازدواج و تكثير نسل، كشاورزى و آبادانى زمين، دست مى شُستند و انگيزه آفرينشِ اين دسته از موجودات، از ميان مى رفت، چنان كه جانشينى [اش در]زمين، زائل مى شد، و نظام پاداش و كيفر نيز به هم مى ريخت و صفات خداوندى و حقيقت و آثارش (چون: عدالت، انتقام، جباريّت، قهاريّت، عفو و بخشش و مانند آن) آشكار نمى گشت».
وى در تفسير «پس بدو گفت: روى آور. پس رو نياورد»، مى گويد: «خداوند، او را پس از برگشتن، به رو آوردن و بازگشت به مقامات برتر و كرامت هاى بلند ـ كه دستيابى بدانها جز با تحوّل و دگرگونى از صورت پست به صورت برتر و از حالت پايين تر به حالت بالاتر و از دنياى فانى به دنياى پايدار، ممكن نيست ـ فرمان داد، چنان كه او را به سير و سلوك و پيمودن راه كمال تا مشاهده جلال خداوندى و ديدن انوار الهى و گشت و گذار در بهشت برين، فرمان داد؛ او از پيمودن راه رشد و گردن نهادن به بندگى و استفاده از پند و نصيحت و دورى جُستن از رفتار زشت، سر باز زد؛ زيرا در حجاب هاى ظلمانى، پنهان بود و در درياى بدى ها فرو رفته بود، با اين گمان كه اين لذّت هاى ظاهرى و خصلت هاى زشت كمال اوست. از اين رو، بدان مغرور شد و فخرفروشى كرد و آن را دست مايه بزرگى طلبى قرار داد» (شرح اصول كافى، كتاب العقل و الجهل، ص 268. همچنين، ر. ك: شرح حديث جنود عقل و جهل).
عنه عليه السلام:اللِّسانُ مِعيارٌ أرجَحَهُ العَقلُ وأطاشَهُ الجَهلُ. ۱
امام على عليه السلام:زبان، ترازويى است كه خرد، آن را سنگين مى كند و نادانى، آن را سبُك مى گرداند.
۱.غرر الحكم: ح 1970، عيون الحكم والمواعظ: ص 59 ح 1501.
عنه عليه السلام:إنَّ مِن عَلامَةِ العاقِلِ أن يَكونَ فيهِ ثَلاثُ خِصالٍ: يُجيبُ إذا سُئِلَ، ويَنطِقُ إذا عَجَزَ القَومُ عَنِ الكَلامِ، ويُشيرُ بِالرَّأيِ الَّذي يَكونُ فيهِ صَلاحُ أهلِهِ، فَمَن لَم يَكُن فيهِ مِن هذِهِ الخِصالِ الثَّلاثِ شَيءٌ فَهُوَ أحمَقُ. ۱
امام على عليه السلام:از نشانه هاى خردمند، آن است كه در او سه فضيلت باشد: چون از او بپرسند، پاسخ دهد؛ هنگامى كه ديگرى از سخن گفتنْ باز ماند، سخن بگويد؛ و رأيى را ابراز كند كه صلاحِ اهلش در آن باشد. پس هر كه اين برترى هاى سه گانه در او نباشد، نادان است.
۱.الكافي: ج 1 ص 19 ح 12 عن هشام بن الحكم، تحف العقول: ص 389 كلاهما عن الإمام الكاظم عليه السلام، بحار الأنوار: ج 71 ص 298.
عنه عليه السلام:أيُّهَا النّاسُ، أنَا اُخبِرُكُم عَن أخٍ لي كانَ مِن أعظَمِ النّاسِ في عَيني، وكانَ رَأسُ ما عَظُمَ بِهِ في عَيني صِغَرَ الدُّنيا في عَينِهِ. كانَ خارِجًا مِن سُلطانِ الجَهالَةِ، فَلا يَمُدُّ يَدَهُ إلاّ عَلى ثِقَةٍ لِمَنفَعَةٍ. ۱
امام حسن عليه السلام:اى مردم! به شما خبر مى دهم از برادرى كه بزرگ ترينِ مردمان در چشم من بود. مهم ترين چيزى كه او را در چشم من بزرگ كرده بود، كوچكى دنيا در چشم او بود. او از سيطره نادانى رهيده بود؛ پس دستش را دراز نمى كرد، مگر با اطمينان به منفعت.
۱.الكافي: ج 2 ص 237 ح 26، تحف العقول: ص 235، مشكاة الأنوار: ص 421 ح 1417 وفيه «من كلام أميرالمؤمنين خطب به الحسن عليهماالسلام»، بحار الأنوار: ج 69 ص 294 ح 24.
عنه عليه السلامـ أيضًا ـ: يا هِشامُ، لِكُلِّ شَيءٍ دَليلٌ، ودَليلُ العاقِلِ التَّفَكُّرُ، ودَليلُ التَّفَكُّرِ الصَّمتُ. ولِكُلِّ شَيءٍ مَطِيَّةٌ، ومَطِيَّةُ العاقِلِ التَّواضُعُ، وكَفى بِكَ جَهلاً أن تَركَبَ ما نُهيتَ عَنهُ.
يا هِشامُ، لَو كانَ في يَدِكَ جَوزَةٌ وقالَ النّاسُ: في يَدِكَ لُؤلُؤَةٌ، ما كانَ يَنفَعُكَ وأنتَ تَعلَمُ أنَّها جَوزَةٌ، ولَو كانَ في يَدِكَ لُؤلُؤَةٌ وقالَ النّاسُ: إنَّها جَوزَةٌ، ما ضَرَّكَ وأنتَ تَعلَمُ أنَّها لُؤلُؤَةٌ.
يا هِشامُ، ما بَعَثَ اللّهُ أنبِياءَهُ ورُسُلَهُ إلى عِبادِهِ إلاّ لِيَعقِلوا عَنِ اللّهِ، فَأَحسَنُهُمُ استِجابَةً أحسَنُهُم مَعرِفَةً لِلّهِ، وأعلَمُهُم بِأَمرِ اللّهِ أحسَنُهُم عَقلاً، وأعقَلُهُم أرفَعُهُم دَرَجَةً فِي الدُّنيا وَالآخِرَةِ.
امام كاظم عليه السلامـ خطاب به هِشام بن حَكَم ـ: اى هشام! هر چيزى را نشانه اى است و نشانه خردمند، انديشه كردن است و نشانه انديشه كردن، سكوت است، و هر چيزى را مركبى است و مركب خردمند، فروتنى است. براى نادانى تو، همين بس كه كارى را كه از آن نهى شده اى، انجام دهى.
اى هشام! اگر در دست تو گردويى بود و مردم گفتند: «در دست تو دُرّى است» و تو مى دانى گردوست، [سخن آنان] تو را سودى نمى بخشد، و اگر در دست تو دُرّى بود و مردم گفتند: «گردوست»، [از سخن آنان]آسيبى به تو نمى رسد، تا زمانى كه تو مى دانى كه دُرّ است.
اى هشام! خداوند، پيامبران و رسولان را به سوى مردمْ مبعوث نكرد، مگر بدان جهت كه مردم از خداوند، خرد دريافت كنند [و از بينش الهى برخوردار گردند]. پس بهترين كسانى كه پيامبران را اجابت مى كنند،
۱.تحف العقول: ص 386، الكافي: ج 1 ص 16 ح 12 نحوه وفيه «دليل العقل» بدل «دليل العاقل» و «قليل العمل من العالم» بدل «قليل العمل من العاقل» وكلاهما عن هشام بن الحكم، بحار الأنوار: ج 1 ص 138 ح 30.
۲.در احاديث متعددى به موضوع «دريافت خِرد (عقل) از خداوند متعال» با جملاتى نظير «عقل عن اللّه»، «ليعقلوا عن اللّه»، «يعقل عن اللّه»، «لم يعقل عن اللّه» اشاره شده است. علاّمه مجلسى رحمه اللهدر بيان مقصود از اين جمله مى فرمايد: «عقل عن اللّه، أى حصل له معرفة ذاته وصفاته وأحكامه وشرايعه، أو أعطاه اللّه العقل، أو علم الاُمور بعلم ينتهى إلى اللّه بأن أخذه عن أنبياءه وحججه، اما بلا واسطة أو بواسطة، أو بلغ عقله إلى درجة يفيض اللّه علومه عليه بغير تعليم بشر؛ عقل عن اللّه، يعنى معرفت ذات و صفات و احكام شرع خداوندى برايش حاصل شد، و يا اين كه خداوند به وى خِرد عطا كرد، و يا اين كه به امور و حقايق از طريق پيامبران و حجّت هاى الهى و يا بدون واسطه آگاه گشت، و يا اين كه خِردش به آن جا رسيد كه خداوند بدون فراگيرى از انسانى، دانش هايش را به وى افاضه مى كند» (بحار الأنوار: ج 1 ص 138).
با عنايت به آنچه در مقدمه اين بخش درباره معناى «عقل» در قرآن و احاديث اسلامى ذكر شد، مى توان گفت مقصود از «عقل»، نور و بينش و يا بصيرتى است كه انسان در پر تو آن، حق را از باطل تميز مى دهد، چنان كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهنقل شده است كه: «العقل نور فى القلب يفرق به بين الحق والباطل؛ خرد، نورى است در دل كه بدان، حق را از باطل جدا مى كند» (ر. ك: ح 2).
همه انسان ها در ژرفاى وجود خود، از اين نور برخوردارند. انبياء الهى آمده اند تا با موانع شكوفايى نور خِرد در وجود انسان مبارزه كنند و زمينه پرورش آن را فراهم سازند، تا با شكوفا شدن عقل، انسان به نور علم دست يابد، چنان كه در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است: «ليس العلم بكثرة التعلّم. إنّما هو نور يقع في قلب مَن يريد اللّه تبارك وتعالى أن يهديه؛ دانش، به زياد آموختن نيست. همانا دانش، نورى است كه در دل هر كس كه خداوند متعال بخواهد او را هدايت كند، قرار مى گيرد» (ر. ك: ج 2 ح 1283).
بنا بر اين، يكى از مهم ترين دلايل بعثت انبياى الهى، شكوفاسازى نيروى عقل در وجود انسان است، چنان كه امام على عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «ويثيروا لهم دفائن العقول؛ گنجينه هاى خِرد را برايشان آشكار مى سازد» (ر. ك: ح 240).
به عبارت ديگر، انبياى الهى آمده اند تا زمينه دريافت نور خِرد را از خداوند متعال براى انسان فراهم سازند، چنان كه امام كاظم عليه السلام مى فرمايد: «ما بعث اللّه انبياءه ورسله إلى عباده إلاّ ليعقلوا عن اللّه؛ خداوند، رسولان و پيامبرانش را به سوى بندگان نفرستاد مگر بدان جهت كه بينش و بصيرت الهى پيدا كنند» (ر. ك: ح 162).
بر اين پايه، مقصود از دريافت خِرد از خداوند متعال، شكوفا سازى خِرد فطرى (فطرت عقل) از طريق عمل به رهنمودهاى پيامبران و برخوردارى از بينش و بصيرت است و بدين سان مى توان «عقل» را در جمله «عَقَلَ عَنِ اللّه ِ»، به «برخوردارى از بصيرت الهى» تفسير كرد. با شكوفا شدن فطرت عقل و رسيدن انسان به نور علم و بصيرت الهى، حقيقت دنيا براى او آشكار مى گردد و لذا ـ چنان كه در روايت بالا آمده ـ كسى كه از خداوند خِرد دريافت كرد، نسبت به دنيا و اهل دنيا بى رغبت مى شود و نيز معرفت حقيقى نسبت به خداوند پيدا مى كند و چنين كسى خدا را در قضا و قَدَرش متّهم نمى نمايد و در روزى دادنش كُند نمى شمارد.
عنه عليهالسلام: ناظِرُ قَلبِ اللَّبيبِ بِهِ يُبصِرُ أمَدَهُ، ويَعرِفُ غَورَهُ ونَجدَهُ. ۱
امام على عليهالسلام: چشمِ دل خردمند، پايان خويش را مىبيند و فراز و نشيب آن را مىشناسد.
۱.نهج البلاغة: الخطبة 154، غرر الحكم: ح9986 وفيه «رشده» بدل «أمده»، بحارالأنوار: ج 29 ص 600 ح 20.
تنبيه الخواطر: قال صلىاللهعليهوآله: إنَّ لِلّهِ تَعالى خَواصًّا مِن خَلقِهِ يُسكِنُهُمُ الرَّفيعَ الأَعلى مِنَ الجِنانِ لِأَنـَّهُم كانوا أعقَلَهُم فِي الدُّنيا.
قيلَ: وكَيفَ كانوا؟
قالَ: كانَت هِمَّتُهُمُ المُسارَعَةَ إلى رَبِّهِم فيما يُرضيهِ، فَهانَتِ الدُّنيا عَلَيهِم ولَم يَرغَبوا في فُضولِها، فَصَبَروا قَليلاً وَاستَراحوا طَويلاً. ۱
تنبيه الخواطر: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «خداوند، بندگان برگزيدهاى دارد كه آنان را در برترين جاى بهشت اِسكان مىدهد؛ زيرا آنان در دنيا خردمندتر از ديگران بودهاند».
گفته شد: آنان چگونه بودهاند؟
فرمود: «همّت آنان، سبقت جستن به سوى چيزهايى بود كه خدا را خشنود مىكرد. از اين رو، دنيا در نزد آنان سبُك بود و به زيادتىِ دنيا رغبتى نداشتند. آنان مدّتى اندك، شكيبايى ورزيدند و زمانى دراز در راحتى به سر مىبرند.
۱.تنبيه الخواطر: ج 2 ص 214، إرشاد القلوب: ص 15، تيسير المطالب: ص 366 نحوه؛ حلية الأولياء: ج 1 ص 17 عن البرّاء بن عازب نحوه.
عنه عليهالسلام: ما عَقَلَ مَن أطالَ أمَلَهُ. ۱
امام على عليهالسلام: آن كه آرزويش دراز است، خردمند نيست.
۱.غرر الحكم: ح 9513.
الإمام الكاظم عليهالسلام ـ لِهِشامِ بنِ الحَكَمِ ـ : يا هِشامُ، مَن سَلَّطَ ثَلاثًا عَلى ثَلاثٍ فَكَأَنَّما أعانَ عَلى هَدمِ عَقلِهِ: مَن أظلَمَ نورَ تَفَكُّرِهِ بِطولِ أمَلِهِ، ومَحا طرائِفَ حِكمَتِهِ بِفُضولِ كَلامِهِ، وأطفَأَ نورَ عِبرَتِهِ بِشَهَواتِ نَفسِهِ، فَكَأَنَّما أعانَ هَواهُ عَلى هَدمِ عَقلِهِ، ومَن هَدَمَ عَقلَهُ أفسَدَ عَلَيهِ دينَهُ ودُنياهُ. ۱
امام كاظم عليهالسلام ـ خطاب به هشام بن حكم ـ : اى هشام! آن كه سه چيز را بر سه چيز مسلّط كند، بر نابودى خردش كمك كرده است: روشنى انديشه را با آرزوى دراز، تاريك كند؛ حكمتهاى نغز را با سخن گفتن بسيار، از بين ببرد؛ و روشنايى پندآموزى را با شهوات نفسانى، خاموش گرداند. [چنين كسى،] گويا هوسش را بر نابودى خرد خويش، يارى داده است، و آن كه خردش نابود شود، دين و دنيايش تباه مىگردد.
۱.الكافي: ج 1 ص 17 ح 12، تحف العقول: ص 386، تنبيه الخواطر: ج 2 ص 34 كلّها عن هشام بن الحكم، بحار الأنوار: ج 1 ص 137 ح 30.
الإمام عليّ عليه السلام:لا يَنبَغي لِلعاقِلِ أن يُظهِرَ سُرورًا بِرَجاءٍ؛ لِأَنَّ الرَّجاءَ غُرورٌ. ۱
امام على عليه السلام:سزاوار نيست كه خردمند، تنها بر پايه اميد (آرزو)، شادمانى خود را ابراز دارد؛ زيرا اميد (آرزو) فريبنده است.
۱.نثر الدرّ: ج 1 ص 322.
مسند ابن حنبل عن عبد اللّه بن بسر:أتَى النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله أعرابِيّانِ، فَقالَ أحَدُهُما: مَن خَيرُ الرِّجالِ يا مُحَمَّدُ؟
قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: مَن طالَ عُمرُهُ، وحَسُنَ عَمَلُهُ.
وقالَ الآخَرُ: إنَّ شَرائِعَ الإسلامِ قَد كَثُرَت عَلَينا، فَبابٌ نَتَمَسَّكُ بِهِ جامِعٌ.
قالَ: لا يَزالُ لِسانُكَ رَطبا مِن ذِكرِ اللّهِ عز و جل. ۱
مسند ابن حنبلـ به نقل از عبد اللّه بن بُسر ـ: دو باديه نشين به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند. يكى از آن دو گفت: اى محمّد! بهترينِ مردان، چه مردى است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آن مردى كه عمرش دراز و كردارش نيك باشد».
ديگرى گفت: احكام اسلام بر ما افزون شده است. دستور العملى بده كه جامع باشد و ما به آن، چنگ زنيم.
فرمود: «همواره زبانت از ياد خداوند عز و جل تَر و تازه باشد».
۱.مسند ابن حنبل: ج 6 ص 210 ح 17696 وص 214 ح 17714، السنن الكبرى: ج 3 ص 519 ح 6526، سنن الترمذي: ج 5 ص 458 ح 3375، سنن ابن ماجة: ج 2 ص 1246 ح 3793، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 673 ح 1822 وليس في الثلاثة الأخيرة صدره، كنز العمّال: ج 1 ص 427 ح 1841؛ الأمالي للشجري: ج 1 ص 255.
الإمام الباقر عليه السلام:لا يَزالُ المُؤمِنُ في صَلاةٍ ما كانَ في ذِكرِ اللّهِ عز و جل؛ قائِما كانَ أو جالِسا أو مُضطَجِعا، إنَّ اللّهَ تَعالى يَقولُ: «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَـمًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمَـوَ تِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَـذَا بَـطِلاً سُبْحَـنَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» ۱. ۲
امام باقر عليه السلام:مؤمن، تا زمانى كه خدا را ياد كند، ايستاده باشد يا نشسته و يا دراز كشيده، پيوسته در حال نماز است. خداوند متعال مى فرمايد: «آنان كه خدا را، ايستاده و نشسته و به پهلو خفته، ياد مى كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند، [مى گويند:] اى پروردگار ما! تو اين همه را بيهوده نيافريده اى. منزّهى تو! پس ما را از عذاب آتش [دوزخ]، نگه دار» .
عنه صلى الله عليه و آله:إنَّ موسَى بنَ عِمرانَ عليه السلام لَمّا ناجى رَبَّهُ قالَ: يا رَبِّ أبَعيدٌ أنتَ مِنّي فَاُنادِيَكَ، أم قَريبٌ فاُناجِيَكَ؟
فَأَوحَى اللّهُ جَلَّ جَلالُهُ إلَيهِ: أنَا جَليسُ مَن ذَكَرَني.
فَقالَ موسى عليه السلام: يا رَبِّ إنّي أكونُ في حالٍ اُجِلُّكَ أن أذكُرَكَ فيها!
فَقالَ: يا موسى، اُذكُرني عَلى كُلِّ حالٍ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:موسى بن عمران عليه السلام آن گاه كه با پروردگارش به راز و نياز پرداخت، گفت: اى پروردگار من! آيا تو از من دورى تا كه آوازت دهم، يا نزديكى تا آهسته بخوانمت؟
خداوند عز و جل به او وحى فرمود: «من، همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند».
موسى عليه السلام گفت: اى پروردگار من! [گاه] در وضعيتى هستم كه تو را ارجمندتر از آن مى دانم كه در آن وضع، يادت كنم!
فرمود: «اى موسى! در هر وضعيتى مرا ياد كن».
۱.التوحيد: ص 182 ح 17، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 127 ح 22 كلاهما عن داوود بن سليمان الفرّاء عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، علل الشرائع: ص 284 ح 1 عن أبي بصير عن الإمام الصادق عليه السلام، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 28 ح 58 من دون إسنادٍ إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 84 ص 175 ح 6؛ حلية الأولياء: ج 6 ص 42 عن كعب وزاد فيه «قال: وماهي؟ قال: الجنابة والغائط» قبل «فقال: يا موسى اذكرني».
الإمام عليّ عليه السلامـ مِن كَلامٍ قالَهُ عِندَ تِلاوَتِهِ: «يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْاصَالِ * رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَـرَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ» ـ: إنَّ اللّهَ سُبحانَهُ وتَعالى جَعَلَ الذِّكرَ جِلاءً لِلقُلوبِ، تَسمَعُ بِهِ بَعدَ الوَقرَةِ ۱، وتُبصِرُ بِهِ بَعدَ العَشوَةِ ۲، وتَنقادُ بِهِ بَعدَ المُعانَدَةِ. وما بَرِحَ للّهِِ ـ عَزَّت آلاؤُهُ ـ فِي البُرهَةِ بَعدَ البُرهَةِ، وفي أزمانِ الفَتَراتِ ۳، عِبادٌ ناجاهُم في فِكرِهِم، وكَلَّمَهُم في ذاتِ عُقولِهِم، فَاستَصبَحوا بِنورِ يَقَظَةٍ فِي الأَبصارِ وَالأَسماعِ وَالأَفئِدَةِ، يُذَكِّرونَ بِأَيّامِ اللّهِ، ويُخَوِّفونَ مَقامَهُ، بِمَنزِلَةِ الأَدِلَّةِ فِي الفَلَواتِ ۴، مَن أخَذَ القَصدَ ۵ حَمِدوا إلَيهِ
امام على عليه السلامـ از سخن ايشان در هنگام تلاوت اين آيه: «و در آنها، هر بامداد و شامگاه، مردانى نيايش مى كنند كه نه تجارتى و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا باز نمى دارد» » ـ: خداوندِ پاك و والا، ياد [خود] را جلا دهنده دل ها قرار داد، به طورى كه به سبب آن، دل هاى ناشنوا، شنوا، و دل هاى نابينا، بينا، و دل هاى سركش، رام مى شوند. خداوند ـ كه نعمت هايش گران سنگ است ـ، در هر برهه اى و در هر دوره اى، همواره بندگانى داشته كه با آنان، در ژرفاى انديشه شان نجوا كرده، و در اندرون خِردهايشان، با ايشان سخن گفته است و در نتيجه، نور بيدارى، در چشم و گوش و دل هاى آنان، فروزان گشته بوده است. [آنان]روزهاى خدا را [به مردم]يادآور مى شدند و از مقام او مى ترسانيدند، چونان راه نمايان در بيابان ها كه هر كس
۱.الوَقْرة: هي المرّة من الوَقْر؛ ثِقَل السمع (النهاية: ج 5 ص 213 «وقر»).
۲.العَشْوَة: المرّة من العشا؛ أي سوء البصر بالليل والنهار، أو العمى (القاموس المحيط: ج 4 ص 362 «عشا»).
۳.الفَتْرة: ما بين الرسولين من رسل اللّه تعالى من الزمان الذي انقطعت فيه الرسالة (النهاية: ج 3 ص 408 «فتر»).
۴.الفلاة: القَفْر أو المفازة لا ماءَ فيها، أو الصحراء الواسعة (القاموس المحيط: ج 4 ص 375 «فلا»).
۵.القصد: الرشد. قصد في الأمر قصدا: توسّط وطلب الأسَدّ، ولم يُجاوز الحدّ (المصباح المنير: ص 505 «قصد»).
۶.جمع مقام (بحار الأنوار: ج 69 ص 328).
۷.نشج الباكي ينشِجُ نشيجا: غصّ بالبكاء في حلقه من غير انتحاب (القاموس المحيط: ج 1 ص 209 «نشج»).
۸.النَّسَم: نَفَس الريح إذا كان ضعيفا كالنسيم. وتَنَسَّم: تنفّس. وتَنَسَّمَ النسيمَ: تشمّمه (القاموس المحيط: ج 4 ص 180 «نسم»).
۹.الرَّوح: الراحة والرحمة ونسيم الريح (القاموس المحيط: ج 1 ص 224 «روح»). أي يدعون ويتوقّعون بدعائه تجاوزه عن ذنوبهم (بحار الأنوار: ج 69 ص 329).
۱۰.النُّدْح: الأرض الواسعة، والمنادح: المفاوز (الصحاح: ج 1 ص 409 «ندح»).
۱۱.نهج البلاغة: الخطبة 222، بحار الأنوار: ج 69 ص 325 ح 39.
تنبيه الخواطر:جاءَ في تَفسيرِ قَولِهِ تَعالى: «لا تُلْهِيهِمْ تِجَـرَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ» أَنَّهُم كانوا حَدّادينَ وخَرّازينَ، فَكانَ أحَدُهُم إذا رَفَعَ المِطرَقَةَ أو غَرَزَ الإِشفى ۱ فَيَسمَعُ الأَذانَ، لَم يُخرِجِ الإشفى مِنَ المَغرَزِ، ولَم يَضرِب بِالمِطرَقَةِ ورَمى بِها، وقامَ إلَى الصَّلاةِ. ۲
تنبيه الخواطر:در تفسير اين سخن خداوند متعال: «نه تجارتى و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا باز نمى دارد» ، آمده است كه: اينان، آهنگر و چرمدوز بودند و هر يك از ايشان، اگر پتك را بالا برده و يا درفش را در چرم فرو برده بود و صداى اذان را مى شنيد، درفش را بيرون نمى كشيد و پتك را فرود نمى آورد و آن را به كنارى مى انداخت و به نماز مى ايستاد.
الإمام الرضا عليه السلامـ فيما جَمَعَهُ الفَضلُ بنُ شاذانَ مِن كَلامِهِ في عِلَلِ الفَرائِضِ ـ: إن قالَ قائِلٌ: لِمَ أمَرَ اللّهُ العِبادَ ونَهاهُم؟ قيلَ: لِأَنَّهُ لا يَكونُ بَقاؤُهُم وصَلاحُهُم إلّا بِالأَمرِ وَالنَّهيِ، وَالمَنعِ عَنِ الفَسادِ وَالتَّغاصُبِ.
فَإن قالَ قائِلٌ: لِمَ تَعَبَّدَهُم؟ قيلَ: لِئَلّا يَكونوا ناسينَ لِذِكرِهِ، ولا تارِكينَ لِأَدَبِهِ، ولا لاهينَ عَن أمرِهِ ونَهيِهِ، إذ ۱ كانَ فيهِ صَلاحُهُم وفَسادُهُم وقوِامُهُم، فَلَو تُرِكوا بِغَيرِ تَعَبُّدٍ لَطالَ عَلَيهِمُ الأَمَدُ، وقَسَت قُلوبُهُم. ۲
امام رضا عليه السلامـ از سخنان ايشان در باره علّت واجبات كه فضل بن شاذان، آنها را گردآورى كرده است ـ: اگر كسى بگويد: «چرا خدا، به بندگانْ امر و نهى كرده است؟»، گفته مى شود: چون ماندگارى و درستى آنان، جز با امر و نهى و جلوگيرى از تباهى و تجاوز به يكديگر، ممكن نيست.
اگر كسى بگويد: «چرا از آنان عبادت خواسته شده است؟»، گفته مى شود: تا او را فراموش نكنند و تعاليمش را وا ننهند و از امر و نهى او غافل نشوند؛ چرا كه درستى و تباهى و پايدارى آنان، در گرو اين است، و اگر بدون [دستور به] عبادت، رها مى شدند، پس از گذشت زمانى دراز، سنگ دل مى شدند.
الإمام الصادق عليه السلام:أوحَى اللّهُ عز و جل إلى داوودَ عليه السلام: يا داوودُ، بي فَافرَح، وبِذِكري فَتَلَذَّذ، وبِمُناجاتي فَتَنَعَّم، فَعَن قَريبٍ اُخلِي الدّارَ مِنَ الفاسِقينَ، وأجعَلُ لَعنَتي عَلَى الظّالِمينَ. ۱
امام صادق عليه السلام:خداوند عز و جل به داوود عليه السلام وحى فرمود كه: «اى داوود! به من شاد باش و از ياد من لذّت ببر و به راز و نياز با من خوش باش؛ چرا كه به زودى، خانه را از نابه كاران، خالى مى گردانم و لعنتم را بر ستمكاران قرار مى دهم».
۱.الأمالي للصدوق: ص 263 ح 280 عن يونس بن ظبيان، روضة الواعظين: ص 505، بحار الأنوار: ج 14 ص 34 ح 3.
الإمام الكاظم عليه السلام:أوحَى اللّهُ تَعالى إلى داوودَ عليه السلام: قُل لِعِبادي لا يَجعَلوا بَيني وبَينَهُم عالِما مَفتونا بِالدُّنيا؛ فَيَصُدَّهُم عَن ذِكري وعَن طَريقِ مَحَبَّتي ومُناجاتي، اُولئِكَ قُطّاعُ الطَّريقِ مِن عِبادي، إنَّ أدنى ما أنَا صانِعٌ بِهِم أن أنزِعَ حَلاوَةَ مَحَبَّتي ومُناجاتي مِن قُلوبِهِم. ۱
امام كاظم عليه السلام:خداوند متعال به داوود عليه السلام وحى فرمود: «به بندگانم بگو كه: عالِم فريفته دنيايى را ميان من و خود، قرار ندهند؛ چرا كه آنان را از ياد من و از راه محبّت من و راز و نياز با من، باز مى دارد. اينان، راهزنان بندگان من هستند. كمترين كارى كه من با ايشان مى كنم، اين است كه شيرينى محبّتم و راز و نياز با خودم را از دل هايشان مى گيرم».
۱.تحف العقول: ص 397 عن هشام بن الحكم، بحار الأنوار: ج 78 ص 312 ح 1.
نمایش ۱ تا ۲۰ از ۴۲۰