فیلترها
نتایج جستجو برای «مردانی بهشتی»: ۷ حدیث
فیلترها
فیلترها
کتاب
موضوع
معصوم
طول حدیث
الدرّ المنثور عن عبد العزيز بن أبي رواد:بَلَغَنا أَنَّ رَجُلاً صَلّى مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا انصَرَفَ قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: هذا الرَّجُلُ مِن أَهلِ الجَنَّةِ.
قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ عَمرٍو: فَأَتَيتُهُ فَقُلتُ: يا عَمّاه الضيافَةَ! قالَ: نَعَم، فَإِذا لَهُ خَيمَةٌ وَشاةٌ وَنَخلٌ، فَلَمّا أَمسى خَرَجَ مِن خَيمَتِهِ، فَاحتَلَبَ العَنزَ، وَاجتَنى لِي رُطَبا ثُمَّ وَضَعَهُ، فَأَكَلتُ مَعَهُ، فَباتَ نائِما وَبتُّ قائِما، وَأَصبَحَ مُفطِرا وَأَصبَحتُ صائِما، فَفَعَلَ ذَلِكَ ثَلاثَ لَيالٍ.
فَقُلتُ لَهُ: إِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ فِيكَ: إِنَّكَ مِن أَهلِ الجَنَّةِ، فَأَخبِرنِي ما عَمَلُكَ؟!
قالَ: فَائتِ الَّذِي أَخبَرَكَ حَتّى يُخبِرَكَ
الدرّ المنثور ـ به نقل از عبد العزيز بن ابى رواد ـ:شنيديم كه مردى با پيامبر صلى الله عليه و آله نماز خواند و چون رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين مرد، بهشتى است».
عبد اللّه بن عمرو گفت: من نزد آن مرد رفتم و گفتم: عمو جان! ميهمان نمى خواهى؟ گفت: بفرما. او خيمه اى داشت و گوسفندى و خرمايى. غروب كه شد، از خيمه اش خارج شد و بز را دوشيد و خرمايى برايم چيد و آنها را آورد و با هم خورديم. آن گاه او خوابيد و من به نماز ايستادم. صبح كه شد، او روزه نداشت و من روزه داشتم. سه شب به همين منوال گذشت. من به او گفتم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در باره تو فرموده است كه تو اهل بهشتى. به من بگو كه چه عملى انجام مى دهى [كه اهل بهشت شده اى]. گفت: نزد همان كسى كه به تو خبر داده است، برو تا از عمل
۱.الدرّ المنثور: ج 8 ص 114 نقلاً عن الحكيم الترمذي.
مسند ابن حنبل عن أنس:كُنّا جُلُوسا مَعَ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ: «يَطلُعُ عَلَيكُم الآنَ رَجُلٌ مِن أَهلِ الجَنَّةِ» فَطَلَعَ رَجُلٌ مِنَ الأَنصارِ، تَنطُفُ ۱ لِحيَتُهُ مِن وَضُوئِهِ، قَد تَعَلَّقَ نَعلَيهِ فِي يَدِهِ الشِّمالِ. فَلَمّا كانَ الغَدُ قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله مِثلَ ذَلِكَ، فَطَلَعَ ذَلِكَ الرَّجُلُ مِثلَ المَرَّةِ الأُولى. فَلَمّا كانَ اليَومُ الثّالِثُ قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله مِثلَ مَقالَتِهِ أَيضا، فَطَلَعَ ذَلكَ الرَّجُلُ عَلى مِثلِ حالِهِ الأُولى.
فَلَمّا قامَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله تَبِعَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ عَمرِو بنِ العاصِ، فَقالَ: إِنِّي لاحَيتُ ۲ أَبِي فَأَقسَمتُ أَن لا أَدخُلَ عَلَيهِ ثَلاثا، فَإِن رَأَيتَ أَن
مسند ابن حنبل ـ به نقل از اَنَس ـ:با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه فرمود: «اينك، مردى از اهل بهشت بر شما نمايان مى شود». پس، مردى از انصار نمايان شد، در حالى كه آب وضو از ريشش مى چكيد و كفش هايش در دست چپش آويزان بود.
فرداى آن روز نيز پيامبر صلى الله عليه و آله همين را فرمود و دوباره، همان مرد با همان وضع، وارد شد. روز سوم باز پيامبر صلى الله عليه و آله همين را فرمود و ديگر بار، همان مرد با همان حالت وارد شد.
چون پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست، عبد اللّه بن عمرو بن عاص، به دنبال آن مرد رفت و گفت: من با پدرم دعوا كرده ام و سوگند خورده ام كه سه روز، نزد او نروم. اگر ممكن است، مرا نزد خود، پناه ده تا اين سه روز بگذرد.
مرد گفت: باشد.
عبد اللّه مى گفت كه آن سه شب را
۱.تَنْطُفُ: تَقْطُرُ (النهاية: ج 5 ص 75 «نطف»).
۲.لَاحَيْتُ: نازَعْتُ (النهاية: ج 4 ص 243 «لحا»).
۳.تَعَارَّ: اسْتَيْقَظَ، وقيل: تمطّى وأنَّ (النهاية: ج 3 ص 204 «عرر»).
۴.مسند ابن حنبل: ج 4 ص 332 ح 12697، السنن الكبرى للنسائي: ج 6 ص 215 ح 10699، الزهد لابن المبارك: ص 241 ح 694، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 11 ص 287 ح 20559، المنتخب من مسند عبد بن حميد: ص 351 ح 1159 كلّها نحوه؛ تنبيه الخواطر: ج 1 ص 126.
المستدرك على الصّحيحين عن أنس:إِنَّ رَجُلاً أَسوَدَ أَتَى النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله فَقالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، إِنِّي رَجُلٌ أَسوَدُ، مُنتِنُ الرِّيحِ، قَبِيحُ الوَجهِ، لا مالَ لِي، فَإِن أَنا قاتَلتُ هؤُلاءِ حَتّى أُقتَلَ فَأَينَ أَنا؟ قالَ: فِي الجَنَّةِ. فَقاتَلَ حَتّى قُتِلَ، فَأَتاهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله فَقالَ:
قَد بَيَّضَ اللّهُ وَجهَكَ، وَطَيَّبَ رِيحَكَ، وَأَكثَرَ مالَكَ. وَقالَ لِهذا أَو لِغَيرِهِ: لَقَد رَأَيتُ زَوجَتَهُ مِنَ الحُورِالعِينِ نازَعَتهُ جُبَّةً لَهُ مِن صُوفٍ تَدخُلُ بَينَهُ وَبَينَ جُبَّتِهِ. ۱
المستدرك على الصحيحين ـ به نقل از اَنَس ـ:مرد سياه پوستى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! من مردى سياه، بدبو، زشت رو و نادار هستم. اگر با اينان بجنگم تا كشته شوم، جايگاهم كجاست؟
فرمود: «بهشت». آن مرد جنگيد تا كشته شد. پيامبر صلى الله عليه و آله به بالينش آمد و فرمود: «خدا روى تو را سفيد، و بويت را خوش گردانيد و دارايى بسيار به تو داد!» و در باره او يا ديگرى فرمود: «همسر حور العينِ او را ديدم كه رداى پشمىِ او را در آورد و ميان او و ردايش وارد شد».
۱.المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 103 ح 2463.
حلية الأولياء عن أبي هريرة:إِنَّهُ كانَ مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله رَجُلانِ: أَحَدُهما لا يَكادُ يُفارِقُهُ وَلا يعرَفُ لَهُ كَبِيرُ عَمَلٍ، وَكانَ الآخَرُ لا يَكادُ يُرى وَلا يُعرَفُ لَهُ كَبِيرُ عَمَلٍ.
فَقالَ الَّذِي لا يَكادُ يُفارِقُهُ: يا رَسُولَ اللّهِ، بِأَبِي وَأُمِّي ذَهَبَ المُصَلُّونَ بِالأَجرِ ـ بِأَجرِ الصَّلاةِ ـ وَالصّائِمُونَ بِأَجرِ الصِّيامِ، فَذَكَرَ أَعمالَ الخَيرِ. فَقالَ: وَيحَكَ! ماذا عِندَكَ؟ قالَ: لا وَالَّذِي بَعَثَكَ بِالحَقِّ إِلّا حُبُّ اللّهِ وَرَسُولِهِ. قالَ: لَكَ ما احتَسَبتَ، وَأَنتَ مَعَ مَن أَحبَبتَ. قالَ: وَأَمّا الآخَرُ فَماتَ.
فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله ـ وَهُوَ فِي أَصحابِهِ ـ: هَل عَلِمتُم أَنَّ اللّهَ قَد أَدخَلَ فُلانا
حلية الأولياء ـ به نقل از ابو هريره ـ:دو مرد با پيامبر صلى الله عليه و آله بودند: يكى از آنان تقريبا از پيامبر صلى الله عليه و آله جدا نمى گشت و اعمال بزرگى هم از او مشاهده نمى شد، و ديگرى تقريبا [با پيامبر صلى الله عليه و آله]ديده نمى شد و از او هم اعمال بزرگى مشاهده نمى گرديد.
آن كه همواره با پيامبر صلى الله عليه و آله بود، گفت: اى پيامبر خدا! پدر و مادرم به فدايت باد! نمازگزاران، مزد ـ يعنى مزد نماز ـ را و روزه گيران، مزد روزه را از آنِ خود كردند. و كارهاى نيك را يكى يكى نام برد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «واى بر تو! تو چه دارى؟».
گفت: سوگند به آن كه تو را به حق برانگيخت، جز محبّت به خدا و پيامبر او، چيزى ندارم.
فرمود: «تو نيز پاداشى بر حسب نيّتت دارى و با كسى هستى كه
۱.حلية الأولياء: ج 10 ص 28، تاريخ دمشق: ج 40 ص 412 نحوه، كنز العمّال: ج 8 ص 360 ح 23267.
الإمام الصّادق عليه السلام:إِنَّ داوُودَ النَّبِيَّ عليه السلام قالَ: يا رَبِّ أَخبِرنِي بِقَرِينِي فِي الجَنَّةِ وَنَظِيرِي فِي مَنازِلي، فَأَوحَى اللّهُ تَبارَكَ وَتَعالى إِلَيهِ أَنَّ ذلِكَ مَتّى أَبا يُونُسَ، قالَ: فَاستَأذَنَ اللّهَ فِي زِيارَتِهِ فَأَذِنَ لَهُ، فَخَرَجَ هُوَ وَسُلَيمانُ ابنُهُ حَتّى أَتَيا مَوضِعَهُ، فَإِذا هُما بِبَيتٍ مِن سَعَفٍ، فَقِيلَ لَهُما: هُوَ فِي السُّوقِ، فَسَأَلا عَنهُ، فَقِيلَ لَهُما: اُطلُباهُ فِي الحَطَّابِينَ، فَسَأَلا عَنهُ، فَقالَ لَهُما جَماعَةٌ مِنَ النّاسِ: نَنتَظِرُهُ الآنَ حَتّى يَجِيءَ، فَجَلَسا يَنتَظِرانِهِ إِذ أَقبَلَ وَعَلى رَأسِهِ وِقرٌ ۱ مِن حَطَبٍ، فَقامَ إِلَيهِ النّاسُ فَأَلقى عَنهُ الحَطَبَ، فَحَمِدَ اللّهَ وَقالَ: مَن يَشتَرِي
امام صادق عليه السلام:داوودِ پيامبر عليه السلام گفت: پروردگارا! مرا از همنشينم در بهشت و همتايم در جايگاه هاى بهشتى ام آگاه فرما.
خداى بزرگ و والا، به او وحى فرمود كه: او متّى پدر يونس است.
پس داوود از خداوند، اجازه خواست كه به ديدن او برود و خدا به او اجازه داد. داوود همراه پسرش سليمان رفت تا به محلّ متّى رسيدند. خانه اى ديدند كه از برگ درخت خرما ساخته شده بود. به آن دو گفته شد كه متّى در بازار است. در بازار، سراغش را گرفتند. گفتند: او را در بازار هيزم فروشان بجوييد.
در آن جا سراغش را گرفتند. گروهى از مردم به آن دو گفتند: اينك منتظريم تا بيايد. داوود و سليمان نيز به انتظار او نشستند.
ناگاه متّى ـ كه بارى هيزم بر دوش داشت ـ، آمد. مردم برايش برخاستند و او بار هيزم را زمين نهاد و خداى
الكافي عن الحكم بن عتيبة:بَينا أَنا مَعَ أَبِي جَعفَرٍ عليه السلام وَالبَيتُ غاصٌّ بِأَهلِهِ، إِذ أَقبَلَ شَيخٌ يَتَوَكَّأُ عَلى عَنَزَةٍ ۱ لَهُ حَتّى وَقَفَ عَلى بابِ البَيتِ، فَقالَ: السَّلامُ عَلَيكَ يابنَ رَسُولِ اللّهِ وَرَحمَةُ اللّهِ وَبَرَكاتُهُ، ثُمَّ سَكَتَ، فَقالَ أَبُو جَعفَرٍ عليه السلام: وَعَلَيكَ السَّلامُ وَرَحمَةُ اللّهِ وَبَرَكاتُهُ، ثُمَّ أَقبَلَ الشَّيخُ بِوَجهِهِ عَلى أَهلِ البَيتِ وَ قالَ: السَّلامُ عَلَيكُم، ثُمَّ سَكَتَ، حَتّى أَجابَهُ القَومُ جَمِيعا وَرَدُّوا عَلَيهِ السَّلامَ، ثُمَّ أَقبَلَ بِوَجهِهِ عَلى أَبِي جَعفَرٍ عليه السلام، ثُمَّ قالَ:
يابنَ رَسُولِ اللّهِ، أَدنِنِي مِنكَ جَعَلَنِيَ اللّهُ فِداكَ، فَوَ اللّهِ إِنِّي لَأُحِبُّكُم وَأُحِبُّ مَن يُحِبُّكُم!
الكافى ـ به نقل از حكم بن عتيبه ـ:در خدمت امام باقر عليه السلام بوديم و اتاق، پر از جمعيت بود كه ناگاه مردى عصازنان ۵ آمد و بر درِ اتاق ايستاد و گفت: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو، اى پسر پيامبر خدا! و سپس خاموش ماند.
امام باقر عليه السلام فرمود: «و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد!».
پيرمرد، آن گاه رو به حاضران در اتاق كرد و گفت: سلام بر شما! و خاموش ماند، تا آن كه اهل خانه همگى جواب سلام او را دادند.
پيرمرد، سپس رو به امام باقر عليه السلام كرد و گفت: اى پسر پيامبر خدا! خدا مرا فدايت گرداند! مرا نزديك خودت بنشان؛ زيرا ـ به خدا سوگند ـ من شما و دوستدار شما را دوست دارم. به خدا سوگند كه علاقه من به شما و دوستدارانتان، براى چشمداشتى دنيوى نيست. به خدا سوگند كه من، دشمن شما را دشمن مى
۱.العَنَزَةُ: عصا في قدر نصف الرمح أو أكثر فيها سنان مثل سنان الرمح (لسان العرب: ج 5 ص 384 «عنز»).
۲.يَنْشُجُ: إذا غصّ بالبكاء في حلقه عند الفزعة (لسان العرب: ج 2 ص 378 «نشج»).
۳.الحَمَالِيق: هو ما غطتّه الأجفان من بياض المقلة (الصحاح: ج 4 ص 1465 «حملق»).
۴.الكافي: ج 8 ص 76 ح 30، بحار الأنوار: ج 46 ص 361 ح 3.
۵.واژه «عَنزة» در متن عربى، عصايى به اندازه نصف نيزه يا اندكى بزرگ تر است و سرى نيزه اى همانند خنجر دارد.
الكافي عن أبي بصير:كانَ لِي جارٌ يَتبَعُ السُّلطانَ فَأَصابَ مالاً، فَأَعَدَّ قِيانا ۱ وَكانَ يَجمَعُ الجَمِيعَ إِلَيهِ وَيَشرَبُ المُسكِرَ وَيُؤذِينِي فَشَكَوتُهُ إِلى نَفسِهِ غَيرَ مَرَّةٍ، فَلَم يَنَتهِ، فَلَمّا أَن أَلحَحتُ عَلَيهِ فَقالَ لِي: يا هذا، أَنا رَجُلٌ مُبتَلىً وَأَنتَ رَجُلٌ مُعافًى، فَلَو عَرَضتَنِي لِصاحِبِكَ رَجَوتُ اَ? يُنقِذَنِيَ اللّهُ بِكَ، فَوَقَعَ ذَلِكَ لَهُ فِي قَلبِي، فَلَمّا صِرتُ إِلى أَبِي عَبدِ اللّهِ عليه السلام ذَكَرتُ لَهُ حالَهُ، فَقالَ لِي: إِذا رَجَعتَ إِلَى الكُوفَةِ سَيَأتِيكَ، فَقُل لَهُ: يَقُولُ لَكَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ: دَع ما أَنتَ عَلَيهِ وَأَضمَنُ لَكَ عَلَى اللّهِ الجَنَّةَ.
فَلَمّا رَجَعتُ إِلى الكُوفَةِ أَتانِي فِيمَن أَتى، فَاحتَبَستُهُ
الكافى ـ به نقل از ابو بصير ـ:همسايه اى داشتم كه در دستگاه حكومت، كار مى كرد و از اين طريق، ثروتى به دست آورده و كنيزكانى آوازه خوان خريده بود. همه را نزد خود جمع مى كرد و شراب مى خورد و باعث آزار و اذيّت من مى شد. بارها به خودِ او شكايت كردم؛ امّا دست بر نداشت، و چون اصرار كردم كه دست از كارهايش بردارد، به من گفت: فلانى! من آدمى هستم كه [در بند حكومت،] گرفتار آمده ام و تو از اين گرفتارى، بر كنار و آسوده اى. اگر وضع مرا به آقايت بگويى، اميدوارم كه خداوند به واسطه تو، مرا هم نجات بخشد.
اين سخن او، در دلم اثر كرد و چون به خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم، ماجراى او را به ايشان گفتم. فرمود: «چون به كوفه باز گشتى، او نزد تو خواهد آمد. به او بگو: جعفر بن محمّد به تو مى گويد: كارى را كه دارى،